تبليغاتX
زخمه های عشق

زخمه های عشق

سلام دوستای گلم.من دوهفته ای هست که تو مسابقات لیگ فوتبال

 بانوان در شهر اردبیل هستم.

هر لحظه که برگردم به وبلاگ همتون سر میزنم.ممنونم که همیشه

هستیدو تنهام نمیذارید.

انشالله برگردم جبران می کنم

دعا کنید مقام بیاریم!

یاعلی

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت20:39توسط دختر.....خدا | |

هیچ وقت اون لحظه رو یادم نمی ره

که دستش تو دستام بود

چشماشم صاف تو چشمام

نمی دونم تو اون  لحظه چه لذتی بود که  هنوزم

دنبالشم !

اون لحظه رو تا اومدم طعمشو بچشم تموم شد!

چرا لحظه رفتنی است و خاطره موندنی...!؟

کاش لحظه جای این که اونو ببره خاطره روبا خودش می برد

کاش اون لحظه رو می تونستم قاب بگیرم

تا حتی سایه ی هیچ آدمی هم روش نیفته

لحظه رفت ..اونم رفت ...

بعد فهمیدم اون خودش بوده که دنبال لحظه می دویده

که ببرتش ...

گاهی می گم خو ش به حال  لحظه ...

 

می خوام تک تک روز های عمرم رو خط خطی کنم !..

نمی خوام هیچ کدومشون را بگذرونم...

می خوام فکر کنم حتی در باره ی فکر کردن!...

میخوام از ته دل فریاد رهایی بزنم...

میخوام ازاد باشم ...

 می خوام مثل بقیه زندگی  کنم ..

میخوام خودمو پیدا کنم! اول خودموبعد اونو...

 میخوام دوباره مثل روز اول روز شماری کنم!..۱و۲و۳و...

میخوام بگم  هیچ چیز و هیچ و

هیچ ...و دیگر هیچ !!! ...

 

 خدایا با تک تک سلول هایم به استقبال مرگ می روم خدایا می خوام آسمون را با دست های خودم لمس کنم و... (آن لحظه هم فراموشت نمی کنم..)

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت4:4توسط دختر.....خدا | |

ملامتت نمی کنم

که مرا باور نکردی

هر چند به ناگاه امروز شد .

رد تنهائیم بر دیوار

نقش ترا جاودان کرده

و عجیب نیست که من دردم را

تنها به درختان می گویم.

لاک تنهائیم را

گذر آدمها سخت کرده

و من به ناچار

بغضهایم را در لابه لای ترکهای دیوار

- با وسواسی کودکانه -

می نهانم.

همبستری با خیالت

هر شب خطی نو می زاید

و من این نوزادان غم زاده را

با دردی جانکاه بر دفتری کهنه می خوابانم .

آه ! که شیون های گاه و بی گاهشان

در پس خط چین تحمل من

قیامتی به پا کرده ابدی .

کاش کسی به من می گفت

این عقوبت کدامین نکرده گناه است ؟!؟

کاش ...

کسی ...

به من ...

می گفت ...

کاش .

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت20:1توسط دختر.....خدا | |

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را برای خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی آفتاب گردان

برای زیبایی بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران..اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ..اندازه ی آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را دوست می دارم تو را دوست می دارم تو را دوست می دارم

برای خاطر فرزانگی ات که از آن من نیست

به رغم همه ی آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانه ای که بازش نمی دارم

می اندیشی تردیدی؟؟؟؟؟؟؟

اما تو تنها دلیلی

تو خورشید رخشانی که بر من می تابی ........هنگامی که به خویش مغرورم

تو را دوست می دارم................برای حرفهایی که برایت زدم

تمام احساسم .....تمام آن چیزی که برای رسیدن به تو جمع کردم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت1:10توسط دختر.....خدا | |

می خواهم وصیت کنم

اما وصیتی ندارم

میخواستم در وصیّت نامه ام تو را به خدایمان بسپارمت

اما اکنون

نه از آن منی ، نه در پناه خدا !

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت1:8توسط دختر.....خدا | |